رویاهایی که با هم مخالفت می کنیم
رویاهایی که در دلمان موافقت می کنیم
می خواهیم چشممان را روی دنیا جور دیگری باز کنیم؟!
چشم باز می کنیم در وسط راه مانده ایم...!
چقدر دیر است...
در دریاها قدم می زنیم
کوه ها را وجب به وجب در شب های خیال انگیز درمی نوردیم
می بینیم هر کسی عجولانه به دنبال کاری است
بعضی ها تو را دوست دارند
بعضی ها از تو بیزارند
بعضی ها به تو کمک می کنند
بعضی ها از تو فرار می کنند
بعضی ها شوق و اشتیاق زندگی را در تو نابود می کنند
بعضی ها می خواهند از تو به هر رو که بخواهند استفاده کنند
بعضی ها حتی از تو سوءاستفاده می کنند
و افسوس که بعضی وقت ها ما از دیگران سوءاستفاده می کنیم!...
حتی با تمام سختی ها سرت را بلند کن!
با غرور بالا را نگاه کن
هی! با توام...
سرت را بالا نگهدار
اندیشه ات!... راه که می رود؟!...
زمین باش تا اگر نخواستی برویانی، نتوانی!
دریا باش تا اگر نخواستی عمیق باشی، نتوانی!
جنگل باش تا اگر نخواستی انبوه سبز باشی، نتوانی!
کوه باش تا اگر نخواستی محکم باشی، نتوانی!
باران باش تا اگر نخواستی بباری، نتوانی!
عاشق باش تا اگر نخواستی لطیف و مهربان باشی، نتوانی!
که!
هر چه بیشتر از تو دورم به همان میزان به تو نزدیک ترم!
این چه رویای غریبی ست
که!
شوق دل انگیز بلوغ نوجوانی را در دلم برمی انگیزد!
این چه رویای عظیمی ست
که!
آیینه سان در خلوت خویش
آرزوی آغوش تو را دارد...
این چه رویای درد آوری ست
که!
با هر نسیم شبانگاهی
عطر یاد تو را بر بوم ذهنم نقاشی می کند...
این رویا هر چه باشد! خواستنی ست...
وقتی در آفرینش این رویا تو سبز می شوی!...
آرامگاه عشق بود
اینک دیگر شکسته!
قلبم که روزی
از نسیم یاد دوست
عطرآگین بود
اینک دیگر پرپر شده!
شاید وقتی دیگر...
از پشت پرچین نگاهت
زیر موسیقی باران
در زیر پلک های تب آلود من!
با ریتم تند قلب تو
در انتظار پاییزان شادی...
تسلیم محض زندگی ست!

