تجربه می کردم لذت عاشق شدن را
در زمستانی که رفت
و دیگر نمی آید
چشمان تو
نقش می زند
رویاهایم را تا بهاری دیگر...
چشم هایم خیره به
عقربه های ساعت دیواری
و عرض خیابان پرالتهاب
از پشت پنجره اتاق
با آوار لحظه ها
منتظر می ماند
یاد تو از اولین گذر پیچ
با بوی بهار می آید...
نیش انتظار عشق را
مستی تلخ شراب را
زهر هستی غم را
هجرت نوازش یار را
می خرم
تنها به تب ناز نگاهت...
سخت ترین حال دنیا
تندر پر شتاب عمر
حس متبلور نیاز
آوار هجوم لحظه های بی قرار
ترانه ایی که می توان سرود
آفرینش حضور ناب
عشق های انتظار
هوس های پاک و بی ریا
بستر به جا مانده و تهی
دستهای پر از نوازش نگاه
لمس بوسه های ماه
با صدای پای راز
هم آغوشی شعر و غزل
تلاطم سکوت آب
و اما دیوار... دیوار فاصله
و این جادوی تنهایی خیال
عشق را به بستر می آورم آن گاه که قلبم شعله می کشد
عشق را تقدیم می کنم آن گاه که احساسم آواز می خواند
عشق در من ذوب می شود آن گاه که پرواز می کنم
عشق به من می گوید صبور باش، صبر را فریاد می کشم
عشق در من انتظار را به حبس ابد می برد
انتظار در من معنایی دگر می یابد
آسمان درب می گشاید
رحمت الهی می بارد
و من منتظر باران دستانت می مانم



